هیجان ها بسیار پیچیده تر آز آن هستند که ابتدا به چشم می خورند. در نگاه اول، همگی، هیجان ها را به عنوان احساس، می شناسیم زیرا جنبه ی احساسی آنها، طبق تجربه ی ما خیلی بارز هستند. وقتی با تهدیدی مواجه می شویم یا به سمت هدفی پیشرفت می کنیم، تقریباً غیر ممکن است که متوجه جنبه ی احساسی هیجان نشویم. اما به همان صورتی که بینی، بخشی از صورت است، احساس ها نیز فقط جزئی از هیجان ها هستند (ریو ، 2005، ترجمه ی سید محمدی، 1390).
زمانی که شخص دست به کاری می زند و متوجه می شود که این کار در راستای اهداف خویش بوده است هیجانها بوجود می-آیند (لازاروس ، 1991). انسانها پس از تجربه وقایع تنش زا، از طریق افکار و دستگاه شناخت، هیجان هایشان را تنظیم می نمایند و این موضوع به طور تفکیک ناپذیری با زندگی در هم آمیخته است (گارنفسکی، کریج و ون اتن ، 2005) .
با این وجود توانایی فرد در کنترل هیجان هایش یکی از مهمترین قابلیت ها است که باید آموخته شود. تنظیم هیجانی بعنوان فرآیند آغاز، حفظ، تعدیل و یا تغییر در بروز شدت یا استمرار احساس درونی و هیجان مرتبط با فرآیند های اجتماعی-روانی، فیزیکی در به انجام رساندن اهداف فرد تعریف می شود (ویمز و پینا ، 2010).
طبق نظریه بک (1967) اختلال تنظیم هیجانی با فعال شدن طرحواره های بد کنش رابطه دارد. ریشه های تحولی طرحواره ها ی ناسازگار اولیه ازعدم ارضاء نیازهای هیجانی اساسی، تجارب اولیه زندگی و خلق و خوی هیجانی نشأت می گیرند. طرحواره ها به دلیل ارضاء نشدن نیازهای هیجانی اساسی دوران کودکی به وجود می آیند. فردی که از سلامت روان برخوردار است، می تواند این نیازها ی هیجانی اساسی را به طور سازگارانه ای ارضاء کند. علاوه بر محیط زندگی اولیه عوامل دیگری نیز در شکل گیری طرحواره ها نقش بازی می کنند که در این میان خلق و خوی هیجانی کودک از اهمیت بسزایی برخوردار است (یانگ و همکاران، 2003، ترجمه ی حمید پور و اندوز، 1392).
افرادی که تنظیم هیجانی پایینی دارند، در پیش بینی خواسته های دیگران توانایی کمتری دارند. آنها فشارهای محیط را درک نمی کنند و هیجانهای خود را به خوبی مهار نمی کنند و در نتیجه در مقابل وقایع مقاومت کمتری نشان می دهند (ترینداد و جانسون ، 2000).
طرحواره های ناسازگار اولیه به عنوان زیر ساخت های شناختی منجر به تشکیل باورهای غیر منطقی و ادراک بد از دنیا می شود. هنگامی که این طرحواره ها فعال می شوند، سطوحی از هیجان منتشر میشود و مستقیم و غیر مستقیم منجر به آسیب های فیزیکی و روانی می شوند (هالجین و ویتبورن ، 2003، ترجمه ی سید محمدی، 1391).
این طرحواره ها زمانی بوجود می آیند که نیازهای اساسی و روانشناختی جهان شمول (دلبستگی ایمن، خودگردانی، آزادی در بیان نیازها و هیجان های سالم، خود انگیختگی، محدودیت های واقع بینانه) ارضاء نمی شوند (تیم ، 2010).
در صورتی که نیازهای روانشناختی بنیادی ارضاء شوند، احساس اعتماد به نفس و خود ارزشمندی در افراد شکل می گیرد، اما در صورت ممانعت و برآورده نشدن این نیاز ها، فرد درکی شکننده، منفی، بیگانه و انتقاد آمیز از خود خواهد داشت (چن و چانگ ، 2010).
در پژوهشی که بیابانگرد (1381) با عنوان تحلیلی بر فراشناخت و شناخت انجام داد، نشان داد که بین طرحواره های ناسازگار اولیه و اختلالات هیجانی و نقش فعال شدن طرحواره های بد کنش در پردازش و تفسیر سوگیرانه اطلاعات رابطه وجود دارد. در تحقیقی که شهامت (1389) با عنوان پیش بینی نشانه های سلامت عمومی بر اساس طرحواره های ناسازگار اولیه انجام داد، نشان داد که این پژوهش به نقش واسطه ای طرحواره ها در آسیب شناسی روانی صحه می گذارد.
در تحقیقی که کربی (2007) با عنوان تأثیر درمان اختلال تنظیم هیجانی بر رضایت زناشویی انجام داد، نشان داد که درمان اختلال تنظیم هیجانی تأثیر قابل ملاحظه ای در افزایش رضایت زناشویی و افزایش اعتماد در توانایی تنظیم هیجانی زوجین داشت.
با توجه به اینکه شناخت های ناکارآمد از ویژگی های اختلالهای هیجانی است و عدم ارضاء نیازهای بنیادی روانی به طور صحیح سبب تشکیل طرحواره های ناکارآمد می شود، می توان استنباط کرد که یکی از دلایل ایجاد اختلالات در تنظیم هیجان عدم ارضاء نیازهای بنیادی روانی وشکل گیری طرحواره های ناسازگار اولیه می باشد.
از این رو با توجه به مطالب ذکر شده، پژوهش حاضر بدنبال پاسخگویی به این مسئله است که آیا ارضاء نیازهای بنیادی روانی و طرحوارهای ناسازگار اولیه با اختلالات تنظیم هیجانی رابطه دارد؟